ادامه پایان_ قصه عشق28

ادامه پایان_ قصه عشق28 از وبسایت نوشته های دختری احساسی دریافت و به همراه لینک مستقیم مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه مطالب منتشر شده دارای محتوای نامناسب و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.
رابطه منو وپریا خیلی خوب بود وباهم پیشرفت میکردیم بحث ازدواج رو هم منتفی کرده بودم و خودم قبول ن بهرحال ازمن کوچیکتربود و خودمم راضی نمیشدم حالا دیگه خودم رو مثل برادر بزرگش میدونستم .چندسال گذشت تا درس هردومون تموم شد من برای کار راهی تهران شد و پریا تصمیم گرفت ارشد بخون و بیاد تهران حقیقتا تا این چندسالی،که گذشت هیچ وقت خودش رو ندیدم و دوست داشتم دیداری باشه اما نشد پریاهم نتونست قبول بشه تهران منم اومده بودم تهران خیلی مشغله ام زیاد بود دیگه اصلا فرصت نمی بهش پیام بدم اونم شاکی شدوناراحت بخاطرغیبت های من بخاطرخستگی هام حقیقتا کارم سخت بود و نمیتونستم .تااینکه بنا قهر روگذاشت و من ناراحت بعد4 سال دوستی ازهم جداشدیم یه مدت و بعد هم بعدچندماه تماس گرفت اومده تهران و میخات ببینم اما من تو وضعیت خوبی نبودم برم ببینمش .وهمین شد که باز بامن بدتر لج کرد اما بعد یه مدت دیگه هریه مدت یبار یه تماسی میگرفت از پیدا دوست جدید میگفت ازاینکه دیگه قیدمنو زده یااینکه میگفت هیچ مثل من نمیشه براش تاهمین الان که پریا معتقد من پسر خوبی هستم و ارتباط ما درحد تماسی و دردل و م ی وباهم خیلی خوب هستیم ....الان دیگه از ازدواج هردومیگیم گاهی شوخی میکنه و به من میگه پیرمرد گاهی میگه تواول راهی دختر مهربونی وقلبش پاک ....منم دوستش دارم و هنوز خیلی از نیاز های عاطفیم باهاش رفع میشه یکیش حضور یه دختر .

اگر دوست داشتید جزییات رابطه منو وپریا رو بیشتر بدونیدکامنت بزارید که بگم .

ازرابطه ما 5 سال میگذره تقریبا هردومون مجرد هستیم ومنم همچنان عشق قلبیم فاطمه است و نتونستم غیراون دختری رو بپذیرم برای ازدواج .پریاهم خوب بود فقط بخاطر شرایط سنی و مخالفت خانواده تلاش نیاد عاشقانع تو قلبم که مثل فاطمه نشه .ومن بخاطر شرایط خاصم نمیتونم ازدواج کنم باهردختری علاقه داشته باشم حتما باید فامیل باشه پ آشنا ومادرم بشناسه از طرفی هم حالا که سن ام رفته بالا خودم دوست دارم یه زن خوب گیرم بیاد بااینکه میدونم دیگه همه چی ازمن گذشته و ازدواج تواین سن هیچ شوروشوقی نداره اما دست خودم نبود.دست دلم شد


اطلاعات