از حال من مپرس که بسیار خسته ام...

از حال من مپرس که بسیار خسته ام... از وبسایت ... چقدر این شعر، بلند گریه می کند دریافت و به همراه لینک مستقیم مطلب در سایت مرجع نمایش داده شده است. خواهشمندیم در صورتیکه مطالب منتشر شده دارای محتوای نامناسب و یا مجرماه میباشد بر روی گزینه حذف کلیک نمائید.

با خودم قرار گذاشته بودم که بعد از تو برای همیشه تو را توی امن‏ ترین جای قلبم نگه دارم... همان قدر دوست داشتنی... همان قدر عزیز و خواستنی... با خودم گفته بودم باید برای روز مبادا این عشق را نگه دارم برای تو... برای روزی که برمی گردی... دل ش ته و غمگین از همه جا و همه ... گفته بودم باید این احساس را توی دلم برایت زنده نگه دارم تا چون گذشته توی روز مبا که به آمدنش یقین داشتم تو را سیراب کند و آرام... همان قدر به برگشتنت ایمان داشتم که به بودنت... اینکه تمام من به بودن و ماندنت ایمان داشت و تو نم و رفتی و ایمان من ش ت بماند... اینکه بعد از رفتنت همچنان با غرور از عشقی که توی قلبم داشتم پیش معبودمان یاد می بماند... اینکه توی تمام لحظه هایی که گمان می مرغ آمین حاضر است، تو را آرزو هم بماند... اما حالا پس از این سالها کم آورده ام... راستش را بخواهی عزیزِ من باید بگویمت که این روزها خسته شده ام...

پ.ن: عنوان از محمدعلی بهمنی

+ اردیبهشت آمدنت را کاش می شد جشن بگیرم.

+ هشت سال شد.


اطلاعات